هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

کوچولوی مامان و بابا

سیزده ماهگی تا هفده ماهگی هانا کوچولو

سلام دختر گلم قد و وزن 12 ماهگیت رو یادم رفته بود بنویسم ببخشید  وزن 10.50 قد78.5 راستی چند روز بعد از اولین دندونت دندون دوم پایین هم به راحتی در اومد و دختر نازم اذیت نشد هوراااا چند روز بعد از تولدت کارگاه مادر و کودک ثبت نام کردیم و یه ماه با هم رفتیم خوب بود تو هم دوست پیدا کردی ولی چون سنت کم بود بیشتر دوست داشتی بازی کنی تا اینکه چیز جدید یاد بگیری خیلی هم خجالت میکشی جلوی افراد جدید ولی خوب عزیزم  باز هم احساس میکنم مفید بود و تونستیم لحظات خوبی رو تجربه کنیم در کنار هم سن و سال های خودت برای دیدن خاطرات و عکسای سیزده ماهگی تا هفده ماهگی برو تو ادامه مطلب دختر گلم داری خیلی تند بزرگ میشی و من ...
29 مهر 1393

عکسای تولد یک سالگی هانا گلی

دختر گلم عزیزتر از جونم تولدت مبارک ک سال گذشت یکسال از روزی که تکه ای از قلبم در بیرون بدنم شروع به تپیدن کرد یک ساله که با خنده هات به اوج میرسم و از دیدن روی ماهت سیر نمیشم یک ساله که با اومدنت چراغ خونمون رو نورانی تر کردی یک ساله که من و بابا امیر ثمره عشمون رو با تمام وجود حس کردیم از خدای مهربون متشکرم که لذت چشیدن طعم مادر شدن رو نصیب من کرد خدا جونم شکرت از خدا میخوام تمام منتظرا این لحظات زیبا رو با بند بند وجودشون درک و تجربه کنن   عکسای تولدت تو ادامه مطلبه     چون اولین دندونت رو 17 اردیبهشت در آوردی به خاطر همین جشن دندونی و جشن...
29 مهر 1393

هفت ماهگی تا یازده ماهگی دخترم

دخترم توی این پست خاطرات هفت ماهگی تا یازده ماهگیت رو برات نوشتم عزیزم.. قربونت برم که انقدر شیرینی و روز به روز شیرینیت بیشتر میشه همچنین شیطنت هات             سلام عشق مامان و بابا..نفس و زندگی ما..امید و پناهم هانای گلم وزن هفت ماهگی 9250 قد 70 چشم به هم گذاشتیم و هفت ماهه شدی گلکم... هفت ماهگیت مبارک اینم عکست دختر گلم.... هفت ماه و ده روزت بود که اولین یلدای زندگیت رو تجربه کردی ... اینم عکست دخمل گلم اولین یلدای زندگیت مبارک... الهی هزاران یلدا ببینی عزیزم توی هفت ماهگی همون کارهای قبلی رو تکرار میکردی عزیزم..دستت به هرچی که نمیرس...
20 ارديبهشت 1393

عکسای اتاق هانا کوچولو

سلام دختر گلم ببخش که انقدر دیر کردم اینم عکسای اتاقت که بهت قول داده بودمممممممم اول یه عکس خوشگل از خودت میزارم بعد میرم سراغ اتاقت عشق منی شیطونک من هانای گلممممممممم اینم اتاقت که به دلیل طول کشیدن تعمیرات خونه دیر اسباب کشی کردیم و وقتی 3 ماه و نیمت بود اومدیم خونه خودمون... واسه همین خیلی از وسایلات رو که دیگه استفاده کرده بودی رو توی عکسا نذاشتم..بازم ببخشیدد این یکی از کمد لباسات که یه کم سایز بزرگتره   این اون یکی کمد لباس های بیرونت که اندازته این پستونک ها و شیشه شیر هات و ظرف غذا و ... البته اونایی که استفاده کردی توی عکس نیستن لوازم بهداشتی سرویس غذا خوری و ... عکس قابلمه...
7 بهمن 1392

از چهارماهگی تا آستانه هفت ماهگی

دخترم این خاطرات از ماه چهارم تولدت تا نزدیک 7 ماهگیت تاخیررررررررررر داشتم بووووووووووووووس عزیزم بازم عکسای خوشملت هورااااااااااااااااااااااااااا   ماشاالله به گل دخترمممممممم از چشم بد دور باشی همیشه عزیزم   دختر گلم وزنت رو توی پستای قبل یادم رفت بنویسم ببخشید.. وزن دو ماهگی تاریخ 22 تیر 5250 وزن 1 مرداد 6 کیلو ماشالله به دخملم   سه ماه و هفده روزگی دومین مسافرت زندگیت بود که رفتیم باکو... خیلی هم خوش گذشت و شما دخمل خوبی بوده عزیزم.. آفرین به دخمل ناااز و خوش اخلاق خودم.. اینم عکست تو باکو   اولین باری که توی زندگین عروسی رفتی و لباس عروسی که مامان جون و بابا جون ا...
28 آذر 1392

یک ماهگی تا سه ماهگی هانا

سلام دختر قشنگم... دخترم توی پست قبلی این رو یادم رفت بگم اولین مهمونی که رفتی خونه خاله هدیه بود وقتی هشت روزت بود..چون تولد خاله بود.. اولین باری که دانشگاه رفتی هیجده روزت بود..هههه قربونت برم که فیلسوفی من امتحان داشتم بابا امیر اومد دنبالم بعد امتحان شما رو هم با خودش آورد همه دوستام دیدنت و باهات بازی کردن دخمل خوشگلم روز به روز داری بزرگتر و ناز تر و شیطون تر میشی عزیزکم   ادامه مطلب رو بخون عزیزکم سلام دختر قشنگم... دخترم توی پست قبلی این رو یادم رفت بگم اولین مهمونی که رفتی خونه خاله هدیه بود وقتی هشت روزت بود..چون تولد خاله بود.. اولین باری که دانشگاه رفتی هیجده روزت بود..هههه قربون...
28 آذر 1392

شب اول تولد دخملم تا یک ماهگی

دختر نااازم هنوز باورم نمیشه تو توی بغلمی باورم نمیشه مامان شدم الهی قربون اون دست و پای کوچولوت بشم این اولین عکس تکی زندگیت   همه مخصوصا من و بابایی و مامان جون و بابا جون و خاله هدیه خیلی از اومدنت خوشحال بودیم مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه و عمو هم از اصفهان زنگ میزدن و حالت رو میپرسیدن شب اول توی بیمارستان مامان جون مهربون موند پیشم...اون شب خیلی گریه کردی و من و مامان جون اصلا نخوابیدیم... نمیدونم چی شده بود دخترم ولی با هر اشکت منم ناراحت میشدم و اشک میریختم... الهی قربونت برم مامان بعدا فهمیدیم که گشنه ات بوده و سیر نشده بودی که گریه میکردی... فرداییش که روز تولد خودم بود از بیمارستان مرخص شدم... اینم عکست ...
10 تير 1392

خاطره زایمان من

سلااااااام... اینم از خاطره زایمان من و به دنیا اومدن هانا خانووووووم... طبق گفته دکتر جمعه باید شام سبک میخوردم من و امیر هم رفتیم بیرون تا یه سری خریدایی که داشتم رو بکنم و چون دیر شد تا برگردیم واسه همین بیرون شام ساندویچ همبرگر خوردم(خیلی سبک بود جون خودم)... بعدش هم اومدیم خونه ماماینا شام مهمون داشتن ولی خب من شامم رو خورده بودم واسه همین فقط نظاره گر بودم... همه دلداریم میدادن که نترس و اصلا درد نداره و از این حرفا منم همه اینا رو میدونستم ولی ته دلم یه حس عجیب داشتم نمیدونم ترس بود یا نه ولی این حس نگذاشت شب درست بخوابم حموم رفتم و کارامو کردم وساعت یک خوابیدم تا چهار بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم میفهمیدم امیر هم بید...
18 خرداد 1392

لحظه وصال نزدیکه...

                سلام دخترکم.. الان که دارم اینو برات مینویسم پنج شنبه 19 اردیبهشت 92 هست... سه شنبه رفتم دکتر و برای ویزیت آخر که تاریخ 21 اردیبهشت رو برامون قطعی کرد..برای آخرین بار هم صدای تپش قلبت رو پخش کرد تو مطب و میدونم این بهترین صداییه که تا حالا شنیدم ..روز وصال نزدیک است....  شنبه 21 اردیبهشت 92...حدود40 ساعت دیگه دختر گلم میاد بغلم... یعنی دارم مامان میشم؟ خداااا جوووونم شکرت... باورم میشه.تا با چشمای خودم نبینمت و تورو تو بغل نگیرم و عطر تنت رو حس نکنم باورم نمیشه.. همه خیلی ذوق دیدنت رو دارن... بابا بزرگا مامان ...
19 ارديبهشت 1392